بانوي رازهاي بيد زده
بانوي رازهاي بيد زده
نيمه ماه است و آخر دنيا
آمدم كمي دير
منتظر ماندم
صداي دهل هاي دور دست
دوباره برخيزد
مانند خصمي تنها
در سپاه خسته ثانيه ها
ريتم كندي دشت را مي فرسود
و سپس ناله محزون تو بود
گيسوانت علف هرز مسير
راه پر پيچ و خم ناپيدا
بي دليل در شبي سرد و سياه
مشعل گيسويت دشت را مي افروخت
و صدايت گره بغض نهان
در طنين دهلي مي پيچيد
چشمهايت هيچ
تحدب اضطراب
ميان مرگ و ثانيه
دستهايت شاخه هاي سمج كاج بلند
گهواره ترديد مرا
مي جنباند
*****
از اينها كه مي ديدم
تا هراس ناقابلي كه تحفه دلهاي بسته بود
از سنگهاي درون
و سِري به اندازه زمين
بعد از نيرنگ دشت
و دور دست غروب
رد پاي رؤيا
در مسير تو گل انداخته بود
مي دانستم
بي فتنه ها و خلاء انكارت
يا نمي دانم بعد از اين بازيها
زندگي از چه پر است
يا كجا
سيل فرسوده تقدير
پرتگاه هوست را
به دو سوي گنهم مي بندد
***
بانو !
مي شنوي !
روزها باد فريبم مي داد
و هوا حجم آواز شياطين مي شد
تك به تك طرح زمين ميآشفت
در شمار قدمي بر قدمي
سر هر مزرعه بي بر و بار
مترسك زندهاي از تو ميسرود
بانو!
من نمي خواهم!!!
اي كاش جاي آن سختيها
جاي ماندن و كهنه شدن
بعد از هزاران بار
پيدا ميشدي
پيدا همچون نوزاد قصهاي شفاف
به رنگ سايه و مهتاب
پيدا و ترانه
طوسي و لبريز
غرق در رفتن
گم شدن از خويش
دور يا نزديك
بستة درها
گشايشهاي بيهوده
***
ميآيي كف در كف باد
بي هراس از موج درياها
همصداي رعد و آتش
و مرا
اين تشنه خونهاي هزاران ساله خفته را
سيراب مي رَويم
تا به خط افق برسيم
به فوارههاي بلا
و سيلاب جنون
و انتظار نَفَس
پس از ساده لوحي لفظ حيات!
***
پرندهام!
اي بدنام قصههاي بي پشت و بام!
بر آبي كدامين سرزمين ميخواني
زمان را در تيك تاك موزون قلب
حشرات بايد گريست
بانو!
اي خاك سوره
طلعت يلدا
در كدامين سو يا ستاره
در كدامين شب
اسمي از روزن نميدانم
بر كدامين قفل ظلمت
راز تو رمز رهايي ميشود
و تو هنوز هم كجايي
تو و بعد از شب كه
به فلق مي رسيم
به ریسمان های معلق در آسمان
که زردی آفتاب دروغین
بر گَرده های رنگ پریده بی رگ
بوسه می زنند
و پری واره تندیس سربی
شکلک موزون رقص نور را
در امتداد چشمهای زمین طرح می زند
بانگ می زند
بانگ پری واره
بی باک و دیوانه
***
بانو!
کجایی؟
نه جوابی
نه نشان از کاروانی
دیگر از راه، خستگی می ماند
و هم آغوشی صفر
شبحی دود اندود
در پی نابودی تو
تمام فصلِ نیمه تنها
در محال تو
در تنگنای سرنوشت
خطِ برزخ بود، دو دستان فرشته
دستانی به وزن ترانه خواب
بخشنده گیرا
که با هر جنبشی
آهنگ بدیع آسایش را
ارزانی می داشت
بیش از اینها
بیش از آنکه دل
جواب نغمه ای را به شکرانه
یا به حیرانی
از سینه جنباند
نفیر نعره های مرگ
داغ بر دست نوازش زد
***
بهت در گیسوی او خندید
گلپاره های اشک او
در بغض من پیچید
ساقه های نازک وصلش
زرد شد، خسته شد، نگشود
پنچه ها پوسید
نمی دانی بانو!
نمی دانی
این همان نفرین جاوید خدایان است
این زمان است
ساعت ها،
روزها،
سال ها،
دهلیزی موازی با سرشت مرگ
و میل پرتوان یاس
در فرو رفتن مرا گم کن
می خواهم فرو افتم
فرو افتم تا آشیانه های کوچک
مملو از اجساد
در اقصی نقطه تجرید!
***
نمی آیی!
تو نمی آیی
اول راه است
نگاه کن ساعت صفر است.
حدوداً صفر
و شب
این واپسین پرده
در خیال حیرت مهتاب
بار بگشوده
برو برگرد
می خواهم فرو افتم
زمان صفر است.
.
.
.
.
|